محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

شب زنده داریها با محمد ماهان

اين روزها عشق من  ... نفس من خواب و زندگي مامانت شدي نمي دونم شايد در طول روز زياد ميخوابي كه باعث شده اين مدلي شي ولي كاملا شب و روزت و گم كردي نفسم هر شب با تو  ساعت 4 صبح بيدارم فقط هم ميگي من ميگي مامان وقتي چشام يواشكي بسته بشه و بخوابم مياي ميزني توي سرم ميگي مامان پاچو!! اونوقته كه با تمام خستگيم ميخوام بخورمت .. اونقدر شيريني كه نگو ... اونقدر شيرين زبوني كه نگو ... ديگه دو كلمه اي كامل حرف ميزني و همه منظورتو ميرسوني هر چي بگم مثل طوطي پشتم ميگي همه ميوه ها را اسم و رنگشون و بلدي اما تنها چيز نگران كننده راجع به تو يكي خوابته كه كاملا دو هفته ايه كه بهم ريخته و ديگري اينكه خيلي به من وابسته اي و ...
2 اسفند 1393

18 تا 20 ماهگی

پسرم اين روزها زياد عكسي ازت نداشتم چون همه عكساتو با تبلت ازت مي انداختم ولي متاسفانه نتونستم كپي كنم و داشته باشمشون كه بتونم وبلاگت و به روز كنم .. اما در هر حال شيرين كاريهاي تو هست و روز به روز بزرگتر و عزيز تر ميشي و هر ثانيه با تو بودن برام قشنگ ترين هيجانه .. خيلي وقته برات ننوشتم مامان جون اما كاملا يادم هست كه چيكارا ميكني اول وزن تو گل پسرم در بيست ماهگي 13600 و قدت 86 است خدا رو شكر خوب غذا ميخوري صبحونه چايي شيرين و نون و پنير ميخوري ميان وعده ليموشيرين و دنت و چوب شور و گاهي چي پف  و سرلاك مخصوصا گندم و خرما و چايي و قند و خرما هم كه از علائق ويژه شماست شكلات گاهي و نان ...
19 بهمن 1393

هفده ماهگی محمد ماهان

گل پسر قشنگم امروز كه دارم برات مي نويسم شما 16 ماه و بيست روزه هستي هنوز نزد دختر عموي مامان خاله بهارك هستي البته بهش ميگي مامان! خيلي دوستش داري اونم همين طور منم چون تو راحتي راحتم هر چند مسير صبحها و بعدازظهر من و اگه بابايي نياد دنبالم حسابي دور كردي اما ديگه به مهد كودك هم دلم رضا نميشه با اون بلاهايي كه اون بار سرت اومد و با اين چيزهايي كه آدم جديد مي شنوه ترجيح ميدم تا بتوني كامل حرف بزني اينجا باشي ... اول از همه اينكه شما خيلي خيلي لاغر شدي يه مريضي سخت يك هفته اي داشتي عزيزم اولش اسهال بودي بعدش هم اسهالت خوني شد حسابي تب و اذيت شدي از اون به بعد هم خيلي خيلي ضعيف شدي وزنت در اين ماه 11600...
4 آبان 1393

پانزده ماهگي

وقتي آقا ميشي مظلوم نمايي شما تمامه خنده هاي بلندت توي پانزده ماهگي به اوج خودش رسيده  عزيزم ..يادگرفتي شديدا خودتو لوس كني خوابات كه خيلي ملوسه ولي خيلي خيلي بد مي خوابي يكساعتي طول ميكشه تا بتونم بخوابونمت خودت كه محاله بخوابي مگر استثنائي باشه هميشه دوست داري سيب بخوري يا خيار خلاصه يه ميوه دستت باشه تا آخرين لحظه هم ولش نمي كني استقلال در غذا خوردن شديدا دوست داري خودت بخوري البته بعدش بايد  صد البته بري حمام استقلال در شيشه گرفتن و بعدش ته شيشه روي فرش خالي كردن حتما اين كار و بايد بكني وگرنه اون شيشه بهت نمي چسبه و عكس آخر شما در پانزده ماهگي تولد هليا گلي بود كه ا...
3 شهريور 1393

چهارده ماهگی

آماده شده بوديم بريم تولد هليا گلي داشتيم ميرفتيم پارك شما روي صندلي عقب ايستاده بودي ديگه حسابي واسه خودت آقا شدي عزيزم .. حسابي آتيش سوزوندي و بابايي رو خسته كردي اونقدر دويدي كه نگو ... اينجا هم حاضر شده بودي بري خونه مامان پروانه ..   ...
3 شهريور 1393